اسكندر بيگ تركمان

678

تاريخ عالم آراى عباسى ( فارسى )

شرح اين سانحه آنكه جغال اغلى سردار سنجق بيكيان اكراد را با جمعى روميه بتاخت و غارت خوى و مرند مأمور ساخته مصطفى پاشا را باشليق ايشان كرده روانه نمود و مصطفى پاشا از ايلغار حضرت اعلى شاهى ظل اللهى كه در خطهء عطربيز تبريز اقامت داشتند و از آنجا تا مرند كه سه مرحله است يك شبه ايلغار آن حضرت است انديشه نموده خود در خوى توقف اقامت كرده امراى محمودى و ساير اكراد را كه مقدم ايشان سليمان بيك محمودى حاكم خوشاب بود بمرند فرستاد و جمشيد سلطان دنبلى حاكم مرند از آمدن مخالفان آگاه گشته حقيقت به خدمت اشرف عرض نمود و حضرت اعلى همان لحظه كه خبر رسيد اللّه قلى بيك قورچى باشى قاجار را با فوجى از قورچيان ظفر بمدافعهء آن گروه فرستادند و آن طايفه در كمال خوف و بيم بمواضع مرند رسيده و دو سه محل را تاخت كرده دواب و اغنام آن محال را رانده چند نفر از رعايا را اسير نموده فى الفور بازگشتند . جمشيد سلطان چون از اين معنى آگاه شد مدافعهء ايشان را سهل و آسان شمرده مقيد به رسيدن كومك نشد و با سيصد نفر از مردم خود تا قريب شش فرسخ تعاقب ايشان نمود و چون بسياهى غارت رسيد غارتگران دست از غنايم و اسيران بازداشته رفتند جمشيد سلطان از مسلك حزم و دور انديشى كه جزو اعظم سپاهيگرى است دور افتاده فرار نمودن آن گروه را حمل بر ضعف و زبونى كرده از غايت جهالت و بيباكى كه جوانان عصر كه هنوز سيلى روزگار نخورده‌اند آن را تهور و شجاعت نام نهاده‌اند دليرى كرده تا سه فرسخ ديگر بعزم گوشمال آن گروه تك و دو نموده مصطفى پاشا و سليمان بيك كه با جمعى كثير در آن حدود ايستاده منتظر مردم پراكندهء خود بودند از آمدن جمشيد سلطان با آن مايهء مردم واقف گشته روى بمحاربه او آوردند و او نيز با وجود كمى لشكر بىآداب بجنك مبادرت نموده بيكبار خبردار مىشود كه مخالفان اطراف و جوانب او را گرفته‌اند اندكى از غفلت و بيهوشى به هوش آمده چارهء بجز فرار نمييابد به زور بازوى شجاعت و مردانگى خود را از آن مهلكه بيرون انداخته راه فرار پيمودن گرفت و مخالفان برادر او را دستگير نمودند و جمعى از مردم او در آن قضيه مقتول و گرفتار گرديدند و او با بقية السيف شكسته و پريشان حال بمرند رسيده در حين ورود قورچى باشى وارد گشته قورچى باشى با او به زبان عتاب خطاب كرده چون فايدهء بر آن مترتب نبود بازگشته به خدمت اشرف آمد در اين اثناء در هنگامى كه حضرت اعلى شاهى ظل اللهى در ميدان صاحب آباد بچوگان بازى مشغول بودند ملازم امير كونه خان آمده عريضه او را با مكتوبى كه يكى از دوستان به او نوشته بود رسانيد مشعر بر آنكه قجر پاشا و مصطفى پاشا كه قبل از اين اراده نموده بودند كه بر سر امير كونه خان روند و در آنوقت صورت نبست در اين وقت آن عزيمت را تصميم داده روانه‌اند و حال قريب بكنار آب رسيده‌اند بخاطر انور خطور نمود كه از تبريز ايلغار نموده از عقب آن لشكر درآيند و از پيش امير كونه خان و از پس عساكر منصورهء موكب همايون ايشانرا در ميان گرفته سزاى آن قوم در كنارشان نهند و فى الواقع اگر اين خبر صحت ميداشت [ 473 ] دستبرد عجيبى بود حضرت اعلى اعتماد بر مضمون عريضه و مكتوب كرده چون در عالم سپاهيگرى در اين گونه عزيمتها تأخير موجب ندامت و سوء تدبير است همان شب پاى عزيمت در ركاب سعادت آورده بسرعت برق و باد روانهء مقصد شدند و چون بقصبهء طسوج و حوالى سلماس رسيدند خبر آمد كه پاشايان از وان بيرون آمده چون يك مرحله طى كردند از ايلغار حضرت اعلى و طايفهء قزلباش كه در ركاب اشرف‌اند انديشه كرده مصلحت نديدند كه از وان و معسكر سردار اين مقدار دور شوند فسخ آن عزيمت كرده از يك منزلى بازگشتند . چون عساكر منصووره از تبريز بيرون آمده مستعد يورشى بودند بسركردگى قورچى باشى